مملکته داریم 3

رفیقم می گه فلان چیز اونجا چنده یکی برام بگیری داری میای ایران بیاری؟

می گم صد دلار. با تکسش 113 دلار.

می گه نه یه دونه از همون بی تکساش برام بگیر خوبه!

  
نویسنده : مهران ; ساعت ٩:٥۱ ‎ق.ظ روز ٢٦ اسفند ۱۳۸٩
تگ ها :

شوق دیدار

 

قدمی می زنم بی هدف و 

می روم تا ته آشپزخانه

ور می روم با کتری و چایی

بر می گردم به پای رایانه!

 

می روم سراغ بی بی سی

بعد هم فیس بوک و یاهومیل

نگاهکی به آن یکی وبلاگ

به این و آن و آن یکی بی میل

 

یکی دو تا فوتبال می بینم

بدون این که هیچ ببینمشان

کارهای نصفه را باز می کنم و 

ده دقیقه نشده می کنم ولشان!

 

نه این سرم گرم می کند و نه آن

نه حس این یکی دارم و نه ذوق آن دگر

نه فیلم و نه بازی و نه بی بی سی

هیچ کدام وضعم را نمی کند بهتر

 

نه این که شب و روزم هرز برود

نه این که خسته باشم از آنچه که هست

فقط در این دو سه روز پایانی

شوق دیدار بسته دست و پا دربست!

 

  
نویسنده : مهران ; ساعت ٤:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱٩ اسفند ۱۳۸٩
تگ ها :

امن

دوباره برمی گردم... به امن آغوشت.

پ.ن) برف میاد ولی بوی بهار هم میاد!

  
نویسنده : مهران ; ساعت ۱۱:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱۸ اسفند ۱۳۸٩
تگ ها :

قرمه سبزی

قرمه سبزی خوشمزه ام را می خورم و با هر قاشقش

زیر لب می گویم آه...

چه قدر بیشتر می چسبید اگر ماست داشتم!

  
نویسنده : مهران ; ساعت ۱:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱٢ اسفند ۱۳۸٩
تگ ها :

مملکته داریم 2

داشتم از کنار خیابون رد می شدم، یه هات داگی دیدم یاد روزهای تابستون افتادم که پیاده روی می کردیم و از این هات داگ ها می گرفتیم.

گفتم یه هات داگ بگیرم که هم خاطرات تازه بشه، هم تو این سرما یه کم گرم بشم.

هات داگ رو که گذاشت تو نون و داد بهم اومدم مخلفاتش رو بهش اضافه کنم... چشمتون روز بد نبینه! زیتون یخ زده بود. خیار شور یخ زده بود. پیاز یخ زده بود، کچاپ یخ زده بود، مایونز یخ زده بود، خردل یخ زده بود...

به یارو می گم این چه وضعیه بابا! می گه دو دقیقه دیگه میومدی خودمم یخ زده بودم. بعد هم تازه می گه نوشابه خنک هم می خوای؟

  
نویسنده : مهران ; ساعت ۳:٥٧ ‎ب.ظ روز ٦ اسفند ۱۳۸٩
تگ ها :

مملکته داریم 1

رو شیشه عسل نوشته "عسل اصل سبلان"، پشتش نوشته : "Product of Canada" !

مملکته داریم؟!

  
نویسنده : مهران ; ساعت ۳:٥٦ ‎ب.ظ روز ٦ اسفند ۱۳۸٩
تگ ها :

حال هر دوی ما خوب است، به جان خودم!

به قول آندیا این وبلاگ شده آینه غصه های ما! وقت هایی که ناراحتم میام اینجا می نویسم و این شاید باعث بشه اونهایی که هنوز حوصله شان از اینجا سر نرفته و گه گاهی سری به اینجا می کشند، فکر کنند که همه زندگی ما همینه.
حقیقت اینه که ما بیشتر وقتها حالمون خوبه، اونقدر خوب که وقت و حوصله وبلاگ نوشتن نداریم! به خاطر همین هم این وبلاگ دیر به دیر به روز می شه.
این روزها من کارم تو شرکت زیاد شده. کار ما برعکسه! تا وقتی که آقای رئیس اینجاست کار زیادی نیست و روز ها معمولی می گذره. وقتی که این آقای رئیس می خواد بره مسافرت به فکر میافته که نکنه وقتی من نیستم مهران بی کار باشه و حقوقی که می گیره حلال نباشه! اینه که به اندازه دو برابر زمانی که نیست به من کار می گه و من هم همیشه کار رو به موقع تحویلش می دم و اون کف می کنه که من چه طوری تو این مدت این کار رو تموم کردم. البته بعد که از مسافرت بر می گرده تا چند روز وجدانش راحته و کاری به من نمی گه.
من روزهایی که کار برنامه نویسی دارم خیلی سر حال ترم. خلاقیت باعث می شه تو همه ابعاد سر حال باشم. ورزش می کنم، کتاب می خونم...
کار دیگه ای که این روزها می کنم اینه که برنامه نویسی آیفون یاد می گیرم. خیلی باحاله و اون هم خلاقیتم رو ورزش می ده.
یه "مک بوک پرو" و یه"آی پاد تاچ" خریدم و دارم سعی می کنم بهش عادت کنم. خیلی خوش دسته و سرعتش از ویندوز به وضوح بیشتره.
آندیا؟ آندیا هم تمام وقت سر کار می ره. کار جدیدش رو خیلی بیشتر از کار قبلی دوست داره و با این که گاهی خیلی خسته می شه، ولی قیافه ش راضی و خوشحاله. 
آخر هفته ها به قصد کشت تفریح می کنیم! شنبه که آندیا خونه نیست من دوچرخه سواری می کنم و یه ساعتی "جیم" می رم. (راستی این "جیم" به فارسی چی می شه؟ بدنسازی؟ من فقط می دوم و احساس بدنسازی ندارم)
استخر هم می رم. کتابخونه هم می رم هر شنبه. و التبه پلی استیشن هم بازی می کنم.
یکشنبه هم با آندیا یا واندرلند می ریم، یا فستیوال، یا رستوران، یا مهمونی می دیم، یا مهمونی می ریم...
راستی قراره سه شنبه ها یه هفته در میون بریم سینما و یه هفته در میون من برم فوتبال.
فعلا اینطوری در حال گذران عمر هستیم تا بعد... تابستون کوتاهه...
  
نویسنده : مهران ; ساعت ۱۱:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱٤ امرداد ۱۳۸٩
تگ ها :

بی خواب

نمی دانم این صحنه ی خیالی از کجا به یادم مانده که هر روز صبح بغض را در گلویم می شکند. بابا کنار باغچه چمباتمه زده و سیگاری بین لبانش است. چشمانش رو از دود سیگار تنگ کرده و چاقوی زنجانی دسته شاخ گوزنی اش را همانطور که "شنگ" ها را از ریشه در می آورد در دست گرفته. دارد شمعدانی ها را قلمه می زند. از هر کدام شاخه ای جدا می کند و کنار باغچه می گذارد که من وقتی رفت بکارمشان.
همه می دانیم که بابا رفتنی است و این آخرین دیدار است. چند متر آن طرف تر کنار باغچه نشسته ام و حرکاتش را زیر نظر دارم. وقت خداحافظی مامان و بقیه بچه ها را بغل می کند و می بوسد. من اما همانجا نشسته ام و بغض تنگتر می شود. جلو نمی روم و بابا هم سراغم را نمی گیرد. هر دو می دانیم چرا. هر حرکتی بغضمان را خواهد شکست و هق هق دردناکی به راه خواهد انداخت. بابا آخرین لبخند تلخ را می زند و می رود. در حیاط که بسته می شود، بلند بلند زار می زنم.
با صدای گریه ام از خواب می پرم.

  
نویسنده : مهران ; ساعت ۳:٤۱ ‎ب.ظ روز ٩ تیر ۱۳۸٩
تگ ها :

...

به این احساس سر در گم...
یه احساس بدی دارم... 

  
نویسنده : مهران ; ساعت ٢:٠۱ ‎ب.ظ روز ۸ تیر ۱۳۸٩
تگ ها :

از بس که من دلم برای تهران تنگ است...

فکر کن صبح پا شی پیاده بری تا پل گیشا و بایستی تو ایستگاه اتوبوس. ماشینها رو ببینی تو صف پمپ بنزین.
راننده تاکسی هایی که کنار خیابون ایستادن و حنجره شون رو برای مسافر پاره می کنن "ونک دو نفر!" مردم رو تماشا می کنی تا اتوبوس بیاد و به زور خودت رو توش جا کنی. اتوبوس زوزه بکشه و به زور سر بالایی چمران رو بره بالا.
مردم بی حوصله و بعضا با حوصله رو تو اتوبوس ببینی. بری بالا تا پل رو بروی نمایشگاه، پیاده بشی و دوباره پیاده بری تا میدون دانشگاه و بعد هم تا دانشگاه. فکر کن دم در حسین و سعید رو ببینی که طبق معمول دارن به هیچی می خندن! می پیوندی بهشون و می خندی و می خندونی و...

فکر کن اومدی این ور دنیا و انصافا خیلی وضعت بهتر از اون بلاتکلیفی ها و دویدن و نرسیدن های تهران باشه، ولی همین طور ذهنت بگرده دنبال اون خاطره ها، دنبال روزهای تموم شده. به خاطر عمری که گذاشتی پشت سرت. روزهای سخت ولی قشنگی که دیگه تا آخر دنیا هم برات تکرار نمی شن...

  
نویسنده : مهران ; ساعت ۱٠:۳٧ ‎ق.ظ روز ٢٠ اردیبهشت ۱۳۸٩
تگ ها :

← صفحه بعد