مملکته داریم 3
رفیقم می گه فلان چیز اونجا چنده یکی برام بگیری داری میای ایران بیاری؟
می گم صد دلار. با تکسش 113 دلار.
می گه نه یه دونه از همون بی تکساش برام بگیر خوبه!
شوق دیدار
قدمی می زنم بی هدف و
می روم تا ته آشپزخانه
ور می روم با کتری و چایی
بر می گردم به پای رایانه!
می روم سراغ بی بی سی
بعد هم فیس بوک و یاهومیل
نگاهکی به آن یکی وبلاگ
به این و آن و آن یکی بی میل
یکی دو تا فوتبال می بینم
بدون این که هیچ ببینمشان
کارهای نصفه را باز می کنم و
ده دقیقه نشده می کنم ولشان!
نه این سرم گرم می کند و نه آن
نه حس این یکی دارم و نه ذوق آن دگر
نه فیلم و نه بازی و نه بی بی سی
هیچ کدام وضعم را نمی کند بهتر
نه این که شب و روزم هرز برود
نه این که خسته باشم از آنچه که هست
فقط در این دو سه روز پایانی
شوق دیدار بسته دست و پا دربست!
امن
دوباره برمی گردم... به امن آغوشت.
پ.ن) برف میاد ولی بوی بهار هم میاد!
قرمه سبزی
قرمه سبزی خوشمزه ام را می خورم و با هر قاشقش
زیر لب می گویم آه...
چه قدر بیشتر می چسبید اگر ماست داشتم!
مملکته داریم 2
داشتم از کنار خیابون رد می شدم، یه هات داگی دیدم یاد روزهای تابستون افتادم که پیاده روی می کردیم و از این هات داگ ها می گرفتیم.
گفتم یه هات داگ بگیرم که هم خاطرات تازه بشه، هم تو این سرما یه کم گرم بشم.
هات داگ رو که گذاشت تو نون و داد بهم اومدم مخلفاتش رو بهش اضافه کنم... چشمتون روز بد نبینه! زیتون یخ زده بود. خیار شور یخ زده بود. پیاز یخ زده بود، کچاپ یخ زده بود، مایونز یخ زده بود، خردل یخ زده بود...
به یارو می گم این چه وضعیه بابا! می گه دو دقیقه دیگه میومدی خودمم یخ زده بودم. بعد هم تازه می گه نوشابه خنک هم می خوای؟
مملکته داریم 1
رو شیشه عسل نوشته "عسل اصل سبلان"، پشتش نوشته : "Product of Canada" !
مملکته داریم؟!
حال هر دوی ما خوب است، به جان خودم!
بی خواب
نمی دانم این صحنه ی خیالی از کجا به یادم مانده که هر روز صبح بغض را در گلویم می شکند. بابا کنار باغچه چمباتمه زده و سیگاری بین لبانش است. چشمانش رو از دود سیگار تنگ کرده و چاقوی زنجانی دسته شاخ گوزنی اش را همانطور که "شنگ" ها را از ریشه در می آورد در دست گرفته. دارد شمعدانی ها را قلمه می زند. از هر کدام شاخه ای جدا می کند و کنار باغچه می گذارد که من وقتی رفت بکارمشان.
همه می دانیم که بابا رفتنی است و این آخرین دیدار است. چند متر آن طرف تر کنار باغچه نشسته ام و حرکاتش را زیر نظر دارم. وقت خداحافظی مامان و بقیه بچه ها را بغل می کند و می بوسد. من اما همانجا نشسته ام و بغض تنگتر می شود. جلو نمی روم و بابا هم سراغم را نمی گیرد. هر دو می دانیم چرا. هر حرکتی بغضمان را خواهد شکست و هق هق دردناکی به راه خواهد انداخت. بابا آخرین لبخند تلخ را می زند و می رود. در حیاط که بسته می شود، بلند بلند زار می زنم.
با صدای گریه ام از خواب می پرم.
...
به این احساس سر در گم...
یه احساس بدی دارم...
از بس که من دلم برای تهران تنگ است...
فکر کن صبح پا شی پیاده بری تا پل گیشا و بایستی تو ایستگاه اتوبوس. ماشینها رو ببینی تو صف پمپ بنزین.
راننده تاکسی هایی که کنار خیابون ایستادن و حنجره شون رو برای مسافر پاره می کنن "ونک دو نفر!" مردم رو تماشا می کنی تا اتوبوس بیاد و به زور خودت رو توش جا کنی. اتوبوس زوزه بکشه و به زور سر بالایی چمران رو بره بالا.
مردم بی حوصله و بعضا با حوصله رو تو اتوبوس ببینی. بری بالا تا پل رو بروی نمایشگاه، پیاده بشی و دوباره پیاده بری تا میدون دانشگاه و بعد هم تا دانشگاه. فکر کن دم در حسین و سعید رو ببینی که طبق معمول دارن به هیچی می خندن! می پیوندی بهشون و می خندی و می خندونی و...
فکر کن اومدی این ور دنیا و انصافا خیلی وضعت بهتر از اون بلاتکلیفی ها و دویدن و نرسیدن های تهران باشه، ولی همین طور ذهنت بگرده دنبال اون خاطره ها، دنبال روزهای تموم شده. به خاطر عمری که گذاشتی پشت سرت. روزهای سخت ولی قشنگی که دیگه تا آخر دنیا هم برات تکرار نمی شن...
← صفحه بعد
نظرات ()
